About Blog
<-BlogAbout->صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Archive
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
Links
غوغای خاموش
ساعت خوش
سفینه غزل
پایگاه اطلاع رسانی تعزیه رامشه اصفهان
اینجا هنوز تاریکی ست
رامشه وطن من
به من زل نزن دیگه نگات نمیکنم
قالب وبلاگ
گالري قالب
موبایل
اخبار آي تي
هاست و دامين
Daily Links
خريد اينترنتي
تازه هاي دنيا
قالب بلاگفا
گالري تصاوير
دانلود
آرشيو پيوندهاي روزانه
Category
Template By
www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
شمشیر های روی جبین را غلاف کن بالا نبر به جان شما جنگ میشود
هر جا تو را به کوچه و راهی ببینمت با هر کسی ز روی ریا جنگ میشود!
همچون فرشته ای به زمین یا که آسمان ناگه میان ارض و سما جنگ میشود
در سوی توست قبله من یا که کعبه است بین دو قطب قبله نما جنگ میشود
در وصف روی ماه تو در شعر های من گاهی میان واج و هجا جنگ میشود!
با آتشی که چشم تو بر پا نموده است هر جا در اوج صلح و صفا جنگ میشود
آسمان صاف و ماه میخندید
در دلم یک چراغ روشن بود
در افق یک ستاره چشمک زد
آری آری ستاره من بود
کودکی بودم و چه بازیگوش
همه از شر و شور من به عذاب
داد میزد پدر به خانه بمان
بانگ میزد رفیق من بشتاب
تا نیاید صدای بستن در
قدری آهسته پیش میکردیم
همگی روبروی خانه ما
بازی گرگ و میش میکردیم
خواهرم با عروسکش مشغول
مادرم پشت دار قالی بود
پدرم چای تازه دم میریخت
جای مادر بزرگ خالی بود
آسمان صاف و ماه میخندید
روزگارم چه روزگاری بود
گر که پاییز و گر زمستان بود
باغ امید من بهاری بود
آه اما نمیکنم باور
روزگارم چنین سیاه شدست
کودکی های من کجا رفتند
هستی من چرا تباه شدست
برگ برگ امید سبز مرا
باد پاییز با خودش برده است
هر چه فریاد میزنم عبث است
وای بر من صدای من مرده ست
خنده هایم ز گریه تلخ تر است
روزهایم به شب گراییده
همه اش از فسون چشم تو بود
مادرم اینچنین نزاییده
یاد بازی گرگ و میش بخیر
من چه بره چه گرگ میبردم
کاش از مادرم نمی زادم
یا همان روزگار میمردم
دیگر امروز روز بازی نیست
من چه بره چه گرگ میبازم
گرچه در آتش تو می سوزم
باز با روزگار می سازم
بهر یک جرعه مهربانی تو
دست من کاسه گدایی شد
هرکس از عشق قسمتی برداشت
چه کنم سهم من جدایی شد
هرکجا جادوگری باشد ویاافسونگری
من در آن آشوب می گیرم سراغ چشم تو
من سیه بختم که تقلیدم زچشمان شماست
مردم چشمت سیه همچون کلاغ چشم تو
گریه ی طوفانی ات ویرانگردل های ماست
می شود جریان ِ سِیل از دشت وراغ چشم تو
مست وشیدایم کن ای ساقی که بی تاب تواَم
حبّه ی انگور می بینم به باغ چشم تو
اشک خونین ات خماران رابودگلگون شراب
جرعه نوشیده است (صمصام)ازاَیاغ چشم تو
( حسن رضاییان)
از وطن واژه دین مانده و ما سرگردان
غرق در ظلمت و کین مانده و ما سرگردان
عشق و میخانه بر افتاد و دگر سفره تهی ست
نان خشکی پس از این مانده و ما سرگردان
خنده خشکیده به لب، شاد شدن ممنوع است
واژه شاد که شین مانده و ما سرگردان
سینه ها پر ز غم و درد،پر از شکوه شده
پس چرا حال چنین مانده و ما سرگردان
سهم این نسل فقط سرخی پرچم بوده ست
سبز در پشت کمین مانده و ما سرگردان
دختر از خانه برون شد گنهش چیست که او
خون سرخش به زمین مانده و ما سرگردان
چشم امید به در تا که بیاید پسرش
دل مادر چه غمین مانده و ما سرگردان
مردم این قوم ریا بدتر از اصحاب شمال
ظاهرا سوی یمین مانده و ما سرگردان
فصل باریدن خون است و نمی بارد ابر
عرق سرد جبین مانده و ما سرگردان
عید در راه و سیاهیست، بگو سبزه کجاست
سفره بی سبزه و سین مانده و ما سرگردان
نسیمی دفترم را برگ میزد
سپیده از شکاف کوه برخاست
نسیم آرام گشت و دشت ساکت
هنوزم رد پای ماه برجاست
چه شعری دفترم را در نوردید
به شاخ بید مجنون تکیه کردم
نوشتم از دل ویرانه خویش
وشعرم را به دردم هدیه کردم
کنار چشمه چوپانی نشسته
درون سینه ام هی های و هی هی
چه خوش چوپان نوا را مینوازد
چه جور افتاده بود آن ناله نی
ملامت در خیالم موج میزد
یقینم بود عاشق نیستم من
و تا چشمم به چشم مستش افتاد
نفهمیدم که بودم کیستم من
بدو گفتم تو ای آرام جانم
که من عاشق ترینم عاشق تو
به در یا رفته کی از تو خبر داشت
چو در یایی و من چون قایق تو
حذر از آتش چشمش نکردم
چو فرهاد عاشقی دلداده بودم
زکندن تیشه ام هرچند بشکست
به هر دام بلا تن داده بودم
گمان میکردم او شیرین ترین بود
منم مجنون و او لیلی ترین بود
گمان کردم دلش شیدا و مست است
بلی در دل شکستن بهترین بود
نه چشمش دید نی گوشش بده کار
فقط آتش کشیدن باورش بود
عجب معشوقه عاشق نمایی
که جز من یار دیگر در برش بود
ز بهر بوسه بر لبهای لیلی
چه مجنون ها که بی فریاد ماندند
دریغا تیشه هایی که شکستند
فراوان کوه بی فرهاد ماندند
بزن باران ز اشکم سیل جاریست
بزن تا با غمم همراه گردی
چه بیداد خزانی بهر این عشق
بزن تا از دلم آگاه گردی
به جز افسانه ای افسون ز عشقش
وبغضی در دلم چیزی نمانده
چنین درسی پر از نامهربانی
که دیده، کی شنیده ،یا که خوانده
دوباره برگ برگ دفترم را
نسیمی با لب تر بوسه میزد
نسیم از چشم نمناکم خبر داشت
سپیده باز بی معشوقه سر زد
جواد یاوری
شیخ باتسبیح،کاسب بوده ومی خورده نان
رُو به مسجد درصف ِ اوّل به محرابش دکان
این تجارت سود خوبی دارد واَصلا زیان
روزی ِمُلّّارسدگرپیرباشد یاجوان
«ای گدای خانقه بَرجِه که در دیر مغان
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند»
حجّه ابن العسکری اِی کاش بینیم ازتو روی
منبرومحراب ِناپاکان توبازمزم بشوی
برمشامم می رسد ازکذب وازنیرنگ بوی
حاکم این شهر ریاکاراست وباشدکینه جوی
«بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند»
چون که«صمصام»شعر ِخود درمحفل ِتَرسابِگفت
شیخ،آن را اززبان ِپاچه خوارانش شنُفت
اِتّفاقی!؟ «شیخ حسن»اَندرمزار ِشهرخُفت
هیچ کس گَرد ِمزار ِبی صدایش رانَرُفت
«صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند»
به مناسبت شب شعرِترسا-شهریورماه1390
حسن رضائیان رامشه(صمصام)
آسمان آنشب بسی آشفته بود
ماه غمگین بود و گویا خفته بود
سایه بود و خالی از مهتاب شب
من اسیر غم در آن گرداب شب
دل ز نوش غم چو مستان گشته بود
سوز دل سوز نیستان گشته بود
بغض من بشکست آنشب ناگهان
از صدای ساز بی وقت شبان
راز من بر هر کسی شد آشکار
آنشب از بس بود این دل بی قرار
باز لیلی راه را گم کرده بود
بهر هر مجنون تبسم کرده بود
باز باید عاشقی بی می شوم
باز یک بازیچه دست نی شوم
سینه ام را وقف سوز نی کنم
بهر این دل ناله و هی هی کنم
بخت بد دیگر برایم رو شده
پشت هم غم ها که تو در تو شده
عشق با او برگ پایانی نداشت
خشک چشمم ذره بارانی نداشت
این خراب آباد دل آباد بود
کوه ویران،برد با فرهاد بود
عشق بر هر کس سرایت کرده است
از جدایی ها روایت کرده است
حاصلش تنها فقط رسوا شدن
ناگهانی غرق در غم ها شدن
من ندانستم دو چشمم کور بود
خواب و رویایی سراسر شور بود
در خیالی خام همچون حور بود
آشنایم بود و لیکن دور بود
صورتم بهرش پر از چین گشته است
یارم از آن کدامین گشته است
با خیالش صبح را شب میکنم
شب به شب از دوریش تب میکنم
تب به من حال رهایی میدهد
نوشداروی جدایی میدهد
رقص اشک و آه بر چشم ترم
رقص شبنم های تب بر پیکرم
از جدایی پایکوبی میکنند
بهر این دل کار خوبی میکنند
سوز دل از آتشش فریاد شد
سرنوشتم بدتر از فرهاد شد
با توام فرهاد شیرینت چه شد
آرزوی پاک دیرینت چه شد
باز کوه بیستون در انتظار
مرگ شیرین حیله دشمن تبار
هان ای مجنون چرا اینگونه ای
دیده ات پر خون چرا اینگونه ای
باز برخیزید از خواب گران
باز مستی سر دهید ای عاشقان
در خیالم با که میگویم سخن
ای دل مجنون چه می خواهی ز من
لیلی و مجنون فقط افسانه بود
آه مجنون این دل دیوانه بود
بعد از این بر او نیم عاشق تبار
نیست با این بیستون ها هیچ کار
کاش میدانستم این را پیشتر
هر که عشقش بیش دردش بیشتر
شک ندارد دل پشیمان میشود
در شبی تنها پریشان میشود
آنزمان دل از مداوا خسته است
لیک بر یاری دگر دلبسته است
جواد یاوری
ای چلچراغ روشنی شام تار من
مرهم برای گریه شب زار زار من
با گریه ها و ناله چه بیگانه گشته ام
صحرای بغض من چه کویریست یار من
همچون خزان زردم و پاییز برگ ریز
با یک کرشمه ای تو شدی نو بهار من
هر روز و هر شبم ز تو معنا گرفته است
ای شمس وضحا،ولیل و نهار من
چون سنبل زبت شده ای میپرستمت
من بت پرستم و چه درست است کار من
هر وقت این دلم هوس نور ماه داشت
در حرکتی ستاره دنباله دار من
آن قرص آفتاب غمین غروب دور
شاید شود طلوع و نباشی کنار من
کاش این سیاه زلف پریشان دست باد
باشد طناب گردنم و جای دار من
یا نه!بهوش باشم و هردم کنار تو
چنگی زنم به موی تو چون تار تار من
( جواد یاوری)
یک لحظه از برای تو غفلت نکرده ام حتما درون چشم من این را تو خوانده ای
مشتاق روی لیلی سوگند خورده ام مهر مرا عجب به دل خود نشانده ای
گرچه غزال سرکش دشت دل منی صیادمو مرا تو به بندم کشانده ای
زیبای من بدان که بسی دوست دارمت چون زلزله مدام دلم را تکانده ای
بر لحظه های آخر شعرم نگاه کن اشکی شدی ز چشم من آن را چکانده ای
عمرت دراز چون شب یلدای سال باد ای که به من شراب غزل را چشانده ای
(جواد یاوری)
بامدادان آفتاب مشرقی
تلخی روز دگر را جار زد
گوئیا فرهاد دل کوهی نداشت
تیشه اش را بر در دیوار زد
پرتو نورش به چشمانم رسید
یاد او او ناگه درونم رخنه کرد
یا آنروزی که با لبخند خویش
این جوان ساده را دیوانه کرد
روز اول با تمام سادگی
گفت با من دوستت دارم بدان
عشق ما چون عالمی بی انتهاست
شور عشقی که نمیگردد بیان
یاد آن روزی که در چشمان باد
گیسوانت را رها کردی دمی
رقص زلفت دیدنی بود آنزمان
شد پریشان مثل رقص پرچمی
عزم رفتن داشت یار سنگدل
دل بسی از رفتنش آشفته بود
بی تفاوت از کنارم می گذشت
با صراحت از جدایی گفته بود
آن نگاه پاک و معصومت چه شد
عطر لبخندی که بر لب داشتی
کاش از من بر دلت شکی نبود
کاش من را ساده می پنداشتی
لابه لای حرفهایش کینه بود
عشق او در وادی هوی و هوس
او گناهش آتش افکندن به دل
من گناهم بی گناهی بود و بس
خوب یادم هست شام آخرش
کوله بار بیوفایی بسته بود
وای بر من دلبر لیلی صفت
کوزه یار دگر بشکسته بود
ذره ذره محو میشد صورتش
از غبار عکس روی پنجره
خنده دیگر بر لبش پیدا نبود
با خودش می برد صدها خاطره
ماه دیگر شب چراغ راه نیست
جامه ای نیلی به روی آفتاب
روز و شب دیگر برایم ظلمت است
همچو کابوسی ست در اعماق خواب
قطره های اشک بر چشمان من
زیر شبنم های باران ناپدید
او خبر از چشم گریانم نداشت
کاش یکدم هق هقم را می شنید
زیر باران لرزلرزان گفتمش
نازنین روز جدایی زود بود
با تمسخرنیشخندی کرد و رفت
حرف آخر بر لبش بدرود بود
(جواد یاوری)
چقدر دلبر زیبا دروغ میگوید
به دلسپرده رسوا دروغ میگوید
منم که تشنه چشمان آبی ات هستم
چقدر آبی دریا دروغ میگوید
چو بند زلف پریشان و قامتت چون سرو
بلند قامت رعنا دروغ میگوید
خدا کند سرو تن را سپرده باشد او
فغان که عاشق لیلا دروغ میگوید
سرش ز باده ناب وشراب پر بوده
وگرنه حافظ دانا دروغ میگوید
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد*
دل رمیده شیدا دروغ میگوید
دروغ و مهمل محض است لیلی و مجنون
چقدر شاعر غم ها دروغ میگوید
بس است گفتن از عاشق که یار در بر نیست
تمام عالم و دنیا دروغ میگوید
ببین که ناصح و واعظ به روی منبر عدل
بدون واهمه آنجا دروغ میگوید
قصاص جرم کمی بود بهر آن مجرم
دریغ مجری اجرا دروغ میگوید
خدا که وعده و قول بهشت داده به من
چه سود عالم معنا دروغ میگوید
مگو که ملک سلیمان خرابه ای شده است
مگو که باد مسیحا دروغ میگوید
فسانه ای شده باشد تمام معجزه ها
عصای حضرت موسی دروغ میگوید
بگو به یوسف کنعان مرو به خلوتگاه
زنی به نام زلیخا دروغ میگوید
تمام روز و شب من چرا زمستانیست
حرارت و تب و گرما دروغ میگوید
شکافت قله کوه و ستاره پایین رفت
نترس ظلمت شبها دروغ میگوید
امیدهای من انگار سرنگون گشته
طلوع روشن فردا دروغ میگوید
دریغ در همه جا هر کسی برای کسی
ز بهر ذره دنیا دروغ میگوید
برید تیغ سکوتم مدام حنجره ام
بلی حروف الفبا دروغ میگوید
چه وحشتی ز دلم بی قرار کرده مرا
کسی که یکه و تنها دروغ میگوید
(جواد یاوری)
شب حکم سفر به نام مهتاب نوشت کنارم مینشینی ای دل ای دل
چه خوب و نازنینی ای دل ای دل
با خون به رخ آینه و آب نوشت تو را دارم برای این همه غم
هنگام فلق سرخترین حادثه را الهی بد نبینی ای دل ای دل
شمشیر به پیشانی محراب نوشت .........
...... قصیده مقصدش دنیا و آزه
شاید دگر فرصت نیابم تا بگویم غزل در بند گیسوی درازه
از درد عشق و ناله های بی صدایم دوبیتی را بنازم با رباعی
ای کاش امشب نی لبک هم گریه میکرد حدیث کوته سوز و گدازه
بر زخمهای چاک چاک بی دوایم ........
...... دلم میگیرد از یکجا نشستن
با من بمان ای بهترین شاید که فردا از آب و از عطش طرفی نبستن
در کوچه ها دیگر نماند جای پایم نمیدانم که تقدیر دلم چیست
امشب دلم را دست دریا میسپارم شکستن هی شکستن هی شکستن
باشد،خداحافظ غریب آشنایم ........
...... شب و توفان و اقیانوس در مشت
دو بیتی میچکد از هر سر انگشت
من و آشفته گویی ها،من و عشق
تو و لبخند های پشت در پشت
........
....... نجیب و ناب و بی پیرایه ای تو
من از این زندگی دلگیرم امشب کلام عشق را چون آیه ای تو
اسیر و زخمی و زنجیرم امشب صداقت می تراود از نگاهت
مگر تنها تو دستم را بگیری مرا چون سایه ام همسایه ای تو
به چشمانت قسم میمیرم امشب
......
زیر این گنبد کبود خدا چلچراغی احاطه بر همه جا
این چراغ هدایت است که او راه جنات منتهی ست به او
کشتی است و نجات میبخشد مردگان را حیاط می بخشد
همچو شمعی که خویش می سوزد نور مغرب به صبح می دوزد
این حسین نیز کار او این است روشنایی برای ایین است
ما حسین را چگونه میخواهیم آنچه او بوده ما نمی خواهیم
ما حسین را شهید و تشنه جگر فارغ از صد هزار حسن دگر
ما حسین را حقیر میخواهیم زینبش را اسیر می خواهیم
سر او هر که خواست بر سر نی سر او کس ز خویش پرسد نی
آی مردم حسین تشنه نبود در بیابان غم گرسنه نبود
مست بود از شراب عرفانی آب های بهشتش ارزانی
صد سبویش به گوش نعره زنان ایها الناس ایها الانسان
تشنه معرفت کدامین است ایها الناس راه من این است
مرگ در راه دوست شیرین است بهتر از زندگی ننگین است
سر به شمشیر و تازیانه دهیم تن به ذلت برای جان ندهیم
عاشقی این چنینیم باید یاسیوفخضینی ام باید
من که نام و سمت نمی خواهم شیعه بی معرفت نمیخواهم
گفته بودند حسین تنها بود غافلند که خدای از ما بود
طفل شیر خواره شیرین است در تمام رسوم و آیین است
نوجوانی رشید و شهزاده صد هزارش مرید و دلداده
ماه رویی چو سرو اندامش شیرهای درنده خو رامش
یادگاران کوچک حسنم روح من بود و پاره های تنم
نوجوانان زینبی پرور عون و عبدا...،قاسم و جعفر
این همه گل فدای قامت دوست هر چه زیبا و نیک همه از اوست
کربلا جنگ بر سر زر بود بر سر تاج و تخت و منبر بود
کوفیان جملگی مسلمانند روز و شب در نماز و قر آنند
پینه های کلفت پیشانی صد گنه در خفا و پنهانی
گوششان از ندای قرآن کر از برای ستمگران نوکر
هم علی دیده اند هم زهرا هم محمد که گنبد خضرا
هم حدیث پیامبر خوانند هم کلام امیر می دانند
لیکن از غافله به گل ماندند تا ابد پیش او خجل ماندند
این همه کوری و نفهمیدن سخن لعل یار نشنیدن
علتش را حسین میداند با صدای بلند میخواند
ترک ما بهر خواب و خور کردند چون شکم از حرام پر کردند
این زمان هم یزید بسیارند یاوران حسین بیدارند
اشعری های ما فراوانند اشتری ها کمند و حیرانند
نی مسلمان ز کافر است معلوم نه حلال و حرام را مفهوم
از حسین شهید می خوانند هم ز فتح یزید میخوانند
نام ایشان و نام پاک حسین بر زبان آرزوست نام حسین
خیرین ز عقل کم مایه فارغ از درد و رنج همسایه
دیگ های غذایشان جوشان صد چراغ ریا افروزان
ذکر نام حسین و یارانش قحطی افتاده در محبانش
کیست آن کز بلا نپرهیزد لااقل با گناه بستیزد
ای دریغ از یکی حسین شناس ، یاور دین و نور عین شناس
ای که شش گوشه را نظر داری، از مرام حسین خبر داری
نان و زحمت به سوی او نبرید بگذارید و آبرو بخرید
آبرو از که از برادرتان دوست، همسایه ،خواهرتان
کربلایی حسین بیدار است گر سلامی بود شنیدار است
کربلا رفتنت بهانه بود کربلا در میان خانه بود
با خلوص رو به سوی کرببلا السلام و علیک سید الشهدا
با ادب با خضوع با احساس السلام و علیک یا عباس
این همه مردی و وفاداری معدن بخشش وسخا داری
ای امیر سپاه بی لشکر دست ما گیر و همره خود بر
ما اسیر هوای شیطانیم همچو حر جرم خویش میدانیم
لیکن امید مرحمت داریم تا شفیعی چو مادرت داریم
ای خدا ای خدای زیبایی بیت های نگفته می دانی
نگذارید که این دل نگران رود آخر به غارت دگران
مرغ دل در هوای دانه توست ، پا فرو نه که خانه خانه توست
{ احمد شفیعی حسن آبادی}
رمشن ما قدیم هر خانه بود پر کودک و عیالانا
همه جور کودکی ز ریز و درشت بد فراوان و بی شمارانا
در سه جلد پدر به صفحه دو آنقدر بود پر ز نامانا
اصغر و اکبر و حسین و حسن محسن و قاسم و غلامانا
حجت و همت و رشید و حمید غنبر و هاشم و مرادانا
شرف و عذرا و صنم سیما بهجت و خجه و ربابانا
در تمام سه جلد والده ها اینچنین بود آن زمانانا
زیر کرسی به وقت خوابیدن صد و سی پا بد درازانا
این همه جمعیت به هر خانه بوده است بی سر و صداهانا
نه کسی در اذیت و آزار نه صدایی نه داد و غالانا
شب نشینی رسوم رمشن بود اهل خانه روند تمامانا
وقت حرکت ملایم و سنگین نظم و ترتیب ،با مدارانا
کوچه تاریک با چراغ بادی گام آهسته شام تارانا
نه هیاهو نه صحبت و حرفی نه کنند گرد نی غبارانا
خرد و ریز کلان مودب بود نظمشان بود آشکارانا
وارد خانه می شدند همه به ردیف وارد اتاقانا
هر کسی جای خود بلد می بود کودک و طفل تا کلانانا
با خبر شایدم نمی گردید یکی از خانه هم جوارانا
جمع اعضا با ادب بودند همه سنگین و با و قارانا
شب چره هر چه بود آن موقع آورند بهر میهمانانا
آن زمان ها نبود رمشن ما میوه چون موز و پرتقالانا
خسبکی بود و قیصی و بادام توت خشکه و یا انارانا
جمع این بچه ها قد و نیم قد نه نگاهی نه کس اشارانا
نه کسی بی اجازه بر میداشت یا کند حول بر خوراکانا
مثل حالا نبود یک بچه دست خود را کند دارازانا
بچه ها تحت تربیت بودند راحت از هر نظر خیالانا
بر خلافش چه گویم از امروز انضباط قدیم محالانا
اولا"در سه جلد والده ها هست یک نام دست والانا
تازه آن نام هم عجیب و غریب واژه ای سخت و بی مسمانا
نام او را نهند سهرافظ سی سی هم میزنند صداهانا
هم تلفظ نمودنش مشکل هم نوشتن نباشد آسانا
تازه بینی که بچه هفت روزه کرده اند بر تنش لباسانا
کرواتی به دور گردن او کفش چرمی به روی پاهانا
نه بپیچند دور او قنداق به کمر هم نبوده غلتانا
رفته رفته چو یک دو ساله شد تو نگو بچه گو وبالانا
آنقدر بچه می شود شیطان کانهو نازل از بلاهانا
بر سر سفره گر نشیند او می زند حول بر غذاهانا
ماست و آبگوشت را کند قاطی بعد خواهد کند جداهانا
مادرش هر کجا برد او را صاحب خانه در عذابانا
بچه را برده خانه مردم زان مکان کرده از رهاهانا
همه جا سر کشی کند بچه به اتاق خواب بعد به حالانا
یک سرک هم کشد به آرامی توی دستشوی سپس حمامانا
دور از چشم صاحب خانه میرود کله لحافانا
پای او گر رسید پای کمد زیر و رو می کند اساسانا
میزند گاه پشتک و وارو یا به پشتی شود سوارانا
رفته دار گردیده بر پرده کنده آن پرده از دیوارانا
در و دیوار خانه مردم خط خطی کرده با مدادانا
توی یخچال میوه گر باشد کلکلی میکند خیارانا
هر چه لیوان و استکان دیده همه را کرده است قطارانا
هم سراغ پریز برق رود چوب فرو کرده در سوراخانا
ور رود گه به چرخ خیاطی یا کند پهن جا نمازانا
رفته بعدش سراغ میز آرایش پخش و پور کرده آن دواهانا
ضبط صوتی که داخل میز است دکمه اش هی دهد فشارانا
آنقدر ور رود به این دستگاه تا کند ناقص و خرابانا
وای اگر یک کلام به او گویی می زند جیغ چون شغالانا
نظم این خانه باز چو بر هم ریخت می کند ترک آن مکانانا
بعد از آن می رود توی باربند لحظه ای را کند نگاهانا
خر اگر دید بسته اند آنجا به دمش رفته گشته دارانا
بز اگر دید زان مکان باشد کرده با چوب تار و مارانا
مرغ اگر بوده است زان نقطه همه را کرده زابراهانا
مادرش هم هی کند تعریف می گذارد همی کلاسانا
یا ز هوش و زکاوتش گوید یا چنین گوید او مثالانا
بچه ام هر زمان که دارد جیش به نقاطی کند اشارانا
آن زمانی بود که یک ماهش کپکپی رفت به مظطرابانا
حال هر کجا برم او را می رود گوشه ای کنارانا
احتمالا نشسته یک جایی یا نهایت به رختخوابانا
بعد تعریف و بعد پز دادن بچه را می کند صداهانا
نازنینم کجایی ای مادر رود این مادرت به قربانا
من فدایت شوم کجایی تو قربون اون چشم و دماغانا
جیش نداری تو ای عزیز دلم برمت من دست به آبانا
بچه آید کشد به آغوشش یا نشاند به روی دامانا
هی برایش در آورد شکلک یا کند ماچ و بوسه بارانا
هی دهد قلقلک به بچه خود بچه اش هم تیزک پرانانا
لاجرم هر چه گویم از سی سی هست این قصه ناتمامانا
هی حرف پشت حرف، نه، باید عمل کرد
اما مگر دردش فقط درد کمر بود
گلناز، دَرسَت را بخوان دکتر شوی بعد
بابا بیاید پیش تو، عمری اگر بود
گلناز، دختربچه ی نازیست اما
بابا دلش می خواست گلنازش پسر بود
بیچاره این گلناز، خانم دکتری که
نه ماه از هرسال بابایش سفر بود
آنروز با سیمان و نان از کار برگشت
روزی که در تقویم ها روز پدر بود
هدیه ای خواهم داد
خواهمش داد به دوست
به همان کس که دل پاک مرا روزگاریست،به یغما برده ست
هدیه ام،هدیه ارزانی نیست،شیء بی جانی نیست
هدیه ام شاخه گلی نیست که پژمرده شود
هدیه ام عاطفه و احساس است
پاک تقدیم شما!
هدیه تنها آن نیست که درون ورقی رنگارنگ،بگذارندش و تقدیم کنند
هدیه پاک مرا حاجتی بر ورق و کاغذ نیست.
یک نگاهم که ز مهر آکنده ست، پاک تقدیم شما.
کاش می شد همه احساسم را در کلامی به تو تقدیم کنم.
کاش می شد به تو تقدیم کنم همه زیبایی این این دنیا را.
پس بیا تا به تو تقدیم کنم،بهترین هدیه گفتاری خویش.
دوستت دارم و سیمای تو ای دوست من ،
از دل و خاطر من ،پاک نگردد روزی!! {سیف ا... حیدری رامشه}
سرزمینم ، خاک افسونگر ، دل خاورمیانه
نام تو ، تاریخ تو ، مردان کویت ، جاودانه
من زن ایرانی ام ، ایرانی از جنس تن تو
هم صبورم هم غیورم ، طفلی از آبستن تو
من زن ایرانی ام ، همسایه و هم نسل شیرین
خواهر تهمینه و هم قصه ی پوران و پروین
من زن ایرانی ام اهل تمدن زاده ی پارس
مثل دریا می خروشم ، من خلیجم تا ابد فارس
من زن ایرانی ام ، یک چشمه شرم ناب دارم
قد سد سیوند ، پشت چشمم آب دارم
من زن ایرانی ام ، می سازمت با خشت جانم
می زنم تا سقف تو ، صد ها ستون با استخوانم
من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو
هم صبورم هم غیورم ، طفلی از آبستن تو
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"
خانم بخر قشنگ است ..گیتار می فروشم
باور کنید این، را ناچار می فروشم
آقا بخر اصیل است؛ یک عمر (دست) من بود
چون کار نیست ناچار، آچار می فروشم
آقاپسر مضرّ است این را نخر عزیزم
- لعنت به من که ناچار، سیگار می فروشم-
همسایه آش نذری آورده است امشب
مردم ! زنم مریض است، افطار می فروشم!
یک ذره شیمیایی ست اما هنوز خوبند
کلیه از برای، بیمار میفروشم
خانه خراب گشتم عکاس ها کجایید؟!
چیزی نمانده.. عکس آوار می فروشم
بچه گرسنه مانده.. جز آبرو نمانده..
لعنت به آبرو .. آی شلوار می فروشم !!
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شیطانخبر نداشت، بشر اختراع شد
« هابیل » ها مزاحم « قابیل » میشدند
افسانه ی « حقوق بشر » اختراع شد
مـردم خیال فخر فروشی نداشتند
شیـئی شبـیه سكه ی زر اختراع شد
فكر جنایت از سر آدم نمیگذشت
تا اینكه تیغ و تیر و سپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد
اینگونه شد كه مخترع از خیر ما گذشت
اینگونه شد كه حضرت « شر » اختراع شد
دنیا به كام بود و … حقیقت؟! مورخان !
ما را خبر كنید؛ اگر اختراع شد