دل نبستم به آسمان تنش

او که پرواز را به من آموخت

من که یک عمر عاشقی کردم

هستیم در نبودنش میسوخت

بی خبر میگذشت از احساسم

از دل و روح زخم خورده ی من

آه یک روز من یقین دارم

مینشیند به خاک مرده ی من

شاید از کوچه باغ خانه ی ما

روزگاری گذر کند دلتنگ

بشنود خنده های تلخ مرا

از دل سایه ها و یا یک سنگ

خستگی ها و بی کسی هایم

زندگی را عذاب خواهد کرد

عاقبت با سکوت سنگینش

حال من را خراب خواهد کرد

گله ای نیست گرچه در دل او

یاد من بی فروغ و کم رنگ است

به گمانم که خوب میفهمد

این شقایق هنوز دلتنگ است