شعری تکراری از خودم
غرق در ظلمت و کین مانده و ما سرگردان
عشق و میخانه بر افتاد و دگر سفره تهی ست
نان خشکی پس از این مانده و ما سرگردان
خنده خشکیده به لب، شاد شدن ممنوع است
واژه شاد که شین مانده و ما سرگردان
سینه ها پر ز غم و درد،پر از شکوه شده
پس چرا حال چنین مانده و ما سرگردان
سهم این نسل فقط سرخی پرچم بوده ست
سبز در پشت کمین مانده و ما سرگردان
دختر از خانه برون شد گنهش چیست که او
خون سرخش به زمین مانده و ما سرگردان
چشم امید به در تا که بیاید پسرش
دل مادر چه غمین مانده و ما سرگردان
مردم این قوم ریا بدتر از اصحاب شمال
ظاهرا سوی یمین مانده و ما سرگردان
فصل باریدن خون است و نمی بارد ابر
عرق سرد جبین مانده و ما سرگردان
عید در راه و سیاهیست، بگو سبزه کجاست
سفره بی سبزه و سین مانده و ما سرگردان
بیا ساقی که من غم دارم امشب

آی مردم اشتباه شدمن که شاعرنیستم گر چه کوچیدم ز خود مرغ مهاجر نیستم
آسمان صاف و ماه میخندید
..............چشم جادو..............................