غزلی از خودم
پنداشتیم دشمن بیگانه مرده اند
صد حیف صاحبان به این خانه مرده اند
جغدان به روی بام و کلاغان درون باغ
آن بلبلان ناله مستانه مرده اند
با مرگ یزدگرد مدائن تباه شد
مردان او به گوشه ویرانه مرده اند
مردانگی کجا و برازندگی کجا
آن مردمان غیرت مردانه مرده اند
یعقوب را بگو که چرا گریه میکنی؟
اینجا هزار یوسف دردانه مرده اند
اینجا هزار و یک شب شیرین شهرزاد
چون قصه های کهنه و افسانه مرده اند
محکوم زنده بودنم اما چه بودنی
وقتی که صاحبان به این خانه مرده اند
+ نوشته شده در ساعت توسط جواد
|