از وطن واژه دین مانده و ما سرگردان

غرق در ظلمت و کین مانده و ما سرگردان

عشق و میخانه بر افتاد و دگر سفره تهی ست

نان خشکی پس از این مانده و ما سرگردان

خنده خشکیده به لب، شاد شدن ممنوع است

واژه شاد که شین مانده و ما سرگردان

سینه ها پر ز غم و درد،پر از شکوه شده

پس چرا حال چنین مانده و ما سرگردان

سهم این نسل فقط سرخی پرچم بوده ست

سبز در پشت کمین مانده و ما سرگردان

دختر از خانه برون شد گنهش چیست که او

خون سرخش به زمین مانده و ما سرگردان

چشم امید به در تا که بیاید پسرش

دل مادر چه غمین مانده و ما سرگردان

مردم این قوم ریا بدتر از اصحاب شمال

ظاهرا سوی یمین مانده و ما سرگردان

فصل باریدن خون است و نمی بارد ابر

عرق سرد جبین مانده و ما سرگردان

عید در راه و سیاهیست، بگو سبزه کجاست

سفره بی سبزه و سین مانده و ما سرگردان